![]() |
![]() |
|
| و اما عشق و راه عاشقی واسه ی ... |
|
عزیزا فرزند واقیف مصطفی زاده ، نوازنده افسانه ای پیانو و آهنگساز Jazz در آذربایجان می باشد. Dizzy Gillespie نوازنده توانای ترمپت Jazz در باره موسیقی واقیف گفته است که موسیقی او از سیاره دیگری آمده است. عزیزا فراگیری ابتدایی موسیقی را نزد پدر آغاز کرد و سپس به تحصیل رسمی موسیقی پرداخت و امروز بعنوان یک پیانیست و خواننده Jazz در آذربایجان و دنیا مطرح می باشد.
پدر و مادر عزیزا نقل می کنند که در ایام نوزادی هرگاه پدر در دستگاه شور موسیقی اجرا می کرد عزیزا – که نوزادی بیش نبود شروع به گریه کردن میکرد و چنانچه موسیقی شادی در ماهور یا راست می نواخت نوزاد کوچک به خنده در می آمد.
عزیزا مصطفی زاده
تاثیر موسیقی باخ و شوپن در کارهای Jazz او کاملا" ملموس می باشد. اولین آلبوم کاری او در سال 1991بنام " Aziza Mustafa Zadeh" به بازار آمد. پس از آن خیلی زود دنیای هنر متوجه صدای زیبا و موسیقی بدیع این هنرمند آذربایجانی شدند. توانایی های او در ترکیب موسیقی آذربایجان با سبکهای کلاسیک و Jazz انکار ناپذیر بود. Al Di Meola نوازنده توانای گیتار – بخصوص Jazz – در باره عزیزا اینگونه گفته است : "او یک نابغه است، هم بعنوان یک آهنگساز و هم یک خواننده. موسیقی او به مراتب بیشتر از یک موسیقی Jazz معنا دارد، چیزی که من در موسیقی او پیدا میکنم فرهنگ آذربایجان است". از دیگر آلبوم های موفق او می توان به Shamans اشاره کرد که در لندن تهیه شده است. نفوذ و تاثیر عقاید معنوی در این آلبوم کاملا" مشهود است او در رابطه با کارهای خود بخصوص این آلبوم میگوید که : "برای من زندگی معنوی ارزش بیشتری از زندگی مادی دارد" و اضافه میکند که "Shamnas افرادی هستند که قدرت شفا دادن دارند." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 15:46 توسط ساعد |
|
|
در جواب نامه ی تو نارفیقم از تو نوشتم،از تو که شعر باتو آغاز شد لحظه لحظه سرنوشتم،رفتی اما کردی یادم آخه یار باوفایم،واسه فهمیدن حرفات منو کم داری فداتم،تنهایی دستای ما با دست هم شد آشنا با هم تپید قلبهای ما،از هم شدیم اما جدا به من بگو آخر چرا؟چرا؟ بانگاه مهربونت قفل قلبمو تو بستی،ساز تو تار دلم بود،زدی تارمو شکستی،واسه ویرون شدن ما میزدی تیشه دو دستی،باورت نمیشه اما خود تو عهدوشکستی حالا اینجا تک و تنها پرپر گذشته هاتم نارفیقانه بریدی ولی من هنوزباهاتم هرکدوم یه جای دنیا جای تودنیا جای تو خالیه اینجا جای من خالیه اونجابا هم تپیدن قلبهای ما آخر چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:3 توسط ساعد |
|
|
مطمئنم آن روز که سهراب نوشت: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:25 توسط ساعد |
|
|
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت.عقاب با بقيه ي جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغها مي كردند ; براي پيدا كردن كرمها و حشرات ، زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سالها گذشت و عقاب پير شد. روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش برفراز آسمان ابري ديد. او با شكوه تمام با يك حركت ناچيز بالهاي طلايشش ، برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد. عقاب پير ، بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : (( اين كيست؟ )) همسايه اش پاسخ داد : (( اين عقاب است – سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. )) عقاب مثل مرغ زندگي كرد و مثل مرغ مرد. زيرا فكر مي كرد مرغ است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:47 توسط ساعد |
|
|
**سلام پرسپولیسی های گلم **
**دیروز اومدم بنویسم که نتونستم(از شادی نشد)** **مبارک باشه قهرمانیه تیممون** **خداییش قهرمانی حق پرسپولیس بود** **اونایی که میگن نبود راستی راستی کم لطفند** --۶ امتیاز هم ازمون کم کردند"یادتون باشه سپاهانی ها-- ~راستی یادتون نره که پرسپولیس همیشه سره~ پرسپولیس قهرمانیت مبارک باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:26 توسط ساعد |
|
|
سلام ای غروب غریبانه ی دل /سلام ای طلوع سحرگاه رفتن / سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن / خداحافظ ای شعر شبهای روشن / خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق / خداحافظ ای عطر شعر شبانه / خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته / تو تنها نمیمانی ای مانده بی من / تو را میسپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب / تورا میسپارم به دامان دریا / اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا / به شب میسپارم تورا تا نسوزد / به دل میسپارم تورا تا نبیند اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد / اگر روزگار این صدا را نگیرد / خداحافظ ای برگ و بار دل من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:46 توسط ساعد |
|
|
در زمان هاي قديم پيش ازآنكه انسان بر روي زمين پا بگذارد. بدي ها و خوبي هاي جهان دور هم جمع شده بودند. يك روز كه حوصله ي آنها سر رفته بود تصميم گرفتند كه قايم باشك بازي كنند . ديوانگي گفت : من چشم مي گذارم ، بقيه قايم شويد. ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد: يك ... دو ... سه همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد . خيانت داخل انبوهي از زباله مخفي شد . اصالت به ميان ابرها و هوس به مركز زمين فرو رفت . حسادت هم داخل چاهي عميق پنهان شد . به تدريج همه قايم شدند ، الا عشق كه هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود . البته تعجبي نداشت چون عشق را نمي توان به اين راحتي پنهان كرد . ديوانگي به عدد 100 رسيد كه عشق خود را داخل يك دسته گل رز مخفي كرد. ديوانگي فرياد زد: آماده باشيد ، من دارم مي آيم . بعد براي پيدا كردن بقيه به راه افتاد . اول از همه تنبلي را پيدا كرد ، تنبلي اصلا تلاش نكرده بود خود را قايم كند ، بعد به ترتيب همه را پيدا كرد ، اما از عشق خبري نبود ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسودي اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق در داخل گل رزمخفي شده است . ديوانگي با هيجان شاخه اي از درخت كند و با قدرت تمام داخل گل رز فرو كرد. صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه اي بيرون آمد ، در حالي كه دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتهايش خون مي ريخت .شاخه ي درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت : حالا من چه كار كنم؟ چگونه مي توانم جبران كنم ؟ عشق جواب داد : مهم نيست ، دوست من . تو ديگر نمي تواني كاري بكني ، فقط خواهش مي كنم تا از اين به بعد يار من باشي ، همه چا همراهم باش تا راه را گم نكنم . و از آن روز تا ابد عشق و ديوانگي همراه يكديگر به درون تمام آدم هاي عاشق سرك مي كشند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:53 توسط ساعد |
|
|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود : کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:52 توسط ساعد |
|
|
یه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه دختر 42 ساله :تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید )یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:47 توسط ساعد |
|
|
من اومدم و ...
خوش اومدم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:45 توسط ساعد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها وشعر ها |
| پیوندها |
|
بر بچ شهرضا چشماي خسته تنهايي من فقط 1 شب بود **....كلبه ي هشتم عشق....** مريم پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است نغمه ي تنهايي بازار روز عشق باراني صدف درياي من سلول عشق عسل گيسوي تو |
|
RSS
|